سابود
  
 سابود یعنی هاله خرمن ماه...من ماه رو به خاطر تنهاییش خلوصش و یکتاییش خیلی دوست دارم....
 
مهر 1385
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385
به یاد لورکا

زادنش به طول خواهد انجامید ،خود اگر زاده تواند شد;

اندلسی مردی چنین صافی چنین سر شار از حقایق

 

                   بخشی از سروده ی لورکا در سوگ ایگناسیو سانچز خیمنس

 

 

 

 

امروز(5 آگوست) سالمرگ فدریکو گارسیا لورکا، بزرگترین شاعر قرن اسپانیاست.

-از این گذشته شاعری که من با اشعارش خاطرات فراوانی دارم و به جرات می توانم بگویم در زندگی ام جایگاه معلومی دارد-.

من قصد معرفی لورکا را ندارم،چون همانطور که می دانید در ایران به قدر کافی شناخته شده هست.(کسانی را که با او اشنایی چندانی ندارند به مطالعه ی زندگی نامه ی کوتاه ولی کاملی را که روزنامه ی شرق به این مناسبت از او به چاپ رسانده ،دعوت می کنم )

اما به یاد روح تپنده ی او که در میان طبیعت و مردم جریان داشت، چند قطعه از اشعار او را برایتان منویسم . امیدوارم لذت ببرید:

راستش را می‌گویم

 

آه، که دوست داشتن تو

چنین که دوستت دارم

چه دردآور است.

با عشق تو

هوا آزارم می‌دهد،

قلبم،

و کلام نیز.

پس چه کسی خواهد خرید

یراق ابریشمین

و اندوهی از قیطان سپید،

تا برایم دستمالهای بسیار بسازد؟

آه، که دوست داشتن تو

چنین که دوستت دارم

چه دردآور است.

 

 

ترانه‌ی کوچک نخستین آرزو

 

در صبح سبز

می‌خواستم دلی باشم.

یک دل.

در غروب زرد

می‌خواستم بلبلی باشم.

بلبل.

(روح من،

به سرخی گرای چون نارنج.

روح من،

به سرخی گرای چونان عشق.)

 

در فراخ صبح

می‌خواستم خودم باشم.

یک دل.

 

و در تنگ غروب

می‌خواستم صدایم باشم.

بلبل.

 

(روح من به سرخی گرای چون نارنج.

روح من،

به سرخی گرای چونان عشق!)

 

آواز درخت خشک نارنج

 

هیزم‌شکن

سایه‌ام شکن

آزادم از عذاب دیدن بی‌باریم نما.

 

زاده چرا به حلقه‌ی آیینه‌ها شدم؟

روز می‌پیچد به گرد من.

و شب مرا تکرار می‌کند

در همه‌ی اختران خود.

 

بی ‌دیدن خویش زندگی می‌خواهم.

و مور و باز را

به خواب خواهم دید

که برگ و پرنده‌ی من شده‌اند.

 

هیزم شکن

سایه‌ام شکن

آزادم از عذاب دیدن بی‌باریم نما.

 

 

 

دریا

 

دریا خندید در دور دست،

   دندانهایش کف و لبهایش اسمان;

 

تو چه می فروشی درختر کوچک سینه عریان؟

-آب دریاها رو میفروشم آقا!

 

پسر سیاه قاطی خونت چی داری؟

-آب دریا ها را دارم آقا!

 

این اشکهای شور از کجا می آید مادر؟

-آب دریاها را من می گریم آقا!

 

دل من و این تلخی بی نهایت؟ سر چشمه اش کجاست؟

-آب دریاها سخت تلخ است آقا!

 

دریا خندید در دور دست، 

  دندانهایش کف و لبهایش آسمان.

 

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 1203


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها